کد خبر : 133763 دسته : اجتماعی و فرهنگی
تاریخ انتشار : Jul 31 2018 11:06AM - 1397/05/09
1 نفر 0 نفر

حرف های خودمونی

دیزه خانم وارد می شود

حرفهای خودمونی مهمترین وقایع شهرضا در ماه قبل است که درغالب افاضات بنده و بستگان سببی و نسبی ام به سمع و نظرتان می رسد امید است که مورد توجه همشهریان عزیز واقع شود.

دیزه خانم وارد می شود

یکی از شاهکارهای خانواده ی ما که تابه حال در موردش حرفی نزده بودم پدیده ای است به نام " دیزه خانم "  نمی دونم می دونید یا نه اما دیزه یا در واقع دایزه از دو کلمه ی دایی + زه تشکیل شده و همانطور که مطمئنم می دونید به معنای خاله است که در قدیم بیشتر کاربرد داشته هرچند حتی منم نمی دونم چرا قدیمیا انقدر خودشون و اذیت می کردند و راحت نمی گفتند خاله ، به هرحال دیزه خانم خاله ی مامان بزرگ و بزرگ فامیل محسوب میشه و به همین دلیل برای همه قابل احترامه .

دیزه خانم هم مثل همه ی آدمای دیگه یه سری اخلاق های خاص داره که البته به دلیل زمان زیادی که از شکل گیری این اخلاق ها می گذره به شدت نهادینه شده و همه باهاش آشنا هستند البته تقریبا هیچ کس زمان دقیق شکل گیری این رفتارها را نمی دونه چون سن دیزه خانم یکی از اسرار فامیلی به حساب میاد اما یک بار از زبان خودش شنیده شده که سال قحطی بزرگ را به خاطر داره البته چون سریع بحث را عوض کرده مستمعین مطمئن نیستند که منظور دیزه خانم همان قحطی سراسری سال 1296 هست یا مورد دیگری مد نظرش بوده اما مطمئنا مربوط به قرن حاضر نیست . هرچند سن دیزه خانم تنها موضوع جذاب در مورد اون نیست و موضوع جذاب تر اخلاق ها و عادات خاص ایشونه. مثلا اینکه دیزه خانم همیشه شش ماهه ی اول سال را درگیر دید و بازدید های عیده به این شکل که در دو هفته ی عید نوروز همه ی  فامیل به دیدن ایشان می روند و بعد از آن تا شهریور ماه به بازدیدهای ایشان از اقوام اختصاص دارد که سرحوصله به شکل کامل و با کیفیت بالا این امر را به انجام می رسانند . یکی دیگر از عادات ویژه دیزه خانم اینه که هر روز موقع اذان صبح از خواب بیدار میشه و بلافاصله بعد از نماز و صرف صبحانه پروسه ی بازدید آغاز می شود یعنی در خانواده ما اینکه هنوز آفتاب نزده صدای زنگ خونه به صدا دربیاد و دیزه خانم وارد شود و تازه توقع داشته باشه در آن ساعت همه  اعضای خانواده  میزبان با گشاده رویی آماده استقبال از ایشان باشند اصلا چیز عجیبی نیست .

چند روز قبل هم دیزه خانم به همین سبک و سیاق به خانه  بابابزرگ تشریف فرما شدند و از اونجایی که در شبهای گرم تابستان بنده حیاط با صفای خونه  بابابزرگ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم اون روز من هم در این سعادت سهیم بودم ، حتما می تونید تصور کنید که آدم چه حالی میشه وقتی سحرگاهان که تازه چشم ها به خواب ناز عادت کرده و پادشاهان یکی پس از دیگری در رویاهایمان جولان می دهند و هنوز حتی کلاغ ها هم برای جمع آوری آذوقه بیدار نشده اند و گربه های محله هم هنوز به هم نپریدند و حتی خروس بدصدای همسایه هم خوابه یهو صدای زنگ گنجشکی خانه به صدا دربیاد و یک مهمان بسیار عزیز سرزده وارد بشه و شما در عوض همه  اون چیزهایی که اون لحظه به ذهنتون می رسه مجبور باشید فقط لبخند بزنید و خوش آمد بگید ، اجازه بدید از حال اون لحظاتم چیزی نگم که اصلا شنیدنی نیست .

خلاصه دیزه خانم تشریف فرما شدند و از آنجایی که ایشان علاقه  زیادی به شلوغی دارند عصر اون روز به رسم معمول خانواده بیشتر بچه های بابابزرگ برای دیدن بزرگ خاندان جمع شدند.

دیزه خانم در ابتدا بر اساس اصل همیشگی خودش که فکر می کنه باید از زندگی و احوال تک تک اعضای خانواده و همچنین تصمیماتشون برای آینده خبر داشته باشه و در موردشون نظر بده چون بقیه هیچی نمی دونند و اساسا نیاز به راهنمایی های دیزه خانم دارند سوالاتی کلی از حاضرین پرسید و البته نظراتش را هم ضمیمه کرد مثلا از خاله الهه پرسید چرا عروس نمیاره و دیگه وقتش شده از خاله جنت هم پرسید چرا داماد نمی گیره و دیگه از وقتش گذشته از دایی مسعود در مورد علت انتخاب زندگی تک فرزندی پرسید و در مورد مزایای چند فرزندی توضیحاتی ایراد فرمود به سیما هم پیشنهاد داد سرکار نره و بیشتر به زندگی و خونه اش توجه کنه و در ضمن کنجکاو بود بدونه کی می خواد بچه دار بشه  به بنده هم نیم نگاهی از روی بی توجهی و یا شاید هم ترحم انداختند و به پدر و مادرم توصیه کردند که زودتر برای این حقیر شغلی دست و پا کنند بلکه از این علافی و بی مصرفی نجات پیدا کنم در پایان هم به همه  حاضرین توصیه هایی در مورد درست زندگی کردن و رفتار صحیح با خانواده و اطرافیان کردند.

بقیه را نمی دونم اما راستش بنده در مورد موضوع مربوط به خودم خیلی حرف برای گفتن داشتم اما بنابر رسم معمول در خانواده که سکوت در مقابل بزرگان را توصیه می کند فقط با یک لبخند ملیح و حرکت سر صحبت های ایشان را تایید کردم.

خلاصه دیزه خانم همچنان متکلم وحده بودند و ما همه سرجنبان در حال تایید ایشان بودیم که دایجونی به همراه همسر و دخترشان نسیم جان از راه رسیدند ، ورود دایجونی به منزله وقت استراحت بین دونیمه چنان نجات بخش بود که در وصف نمی گنجد ،در درجه  اول که همه به بهانه احترام به ورود دایجونی توانستند بعد از نزدیک به دو ساعت نشستن در یک حالت از جا بلند شوند و ماهیچه ها رباط ها و تاندون های پاهایشان را از خطر نابودی نجات دهند و در درجه  دوم با استفاده از موقعیت به دست آمده توانستیم سری به موبایل هایمان بزنیم و از استرس بی خبری از فضاهای مجازی نجات پیدا کنیم دو سه نفری هم در گرماگرم احوالپرسی ها کلا ناپدید شدند.

خلاصه بعد از اتمام پروسه  خوشامد گویی همه به حالت قبل برگشتیم.

به محض نشستن دیزه خانم که گویا پروژه  جدیدی برای کار پیدا کرده بود مشغول خوش و بش با دایجونی و همسرش شد و سپس رو به نسیم جان گفت : عه من تو را ندیدم چی چیزجون بیا اینجا ماچوت کنم.

یکی دیگه از ویژگی های دیزه خانم اینه که اصولا اسامی اشخاص را دیر به خاطر میاره که البته با توجه به مدت زمانی که از عمر مفید حافظه اش می گذره این امر کاملا طبیعیه خود من معمولا از یک RAM گوشی حداکثر پنج سال می تونم استفاده کنم تازه اگه وسط کار ویروس نگیره و نسوزه اما RAM گوشی یا هروسیله  دیگری وقتی خراب شد دیگه تمومه و مقاومتی برای ادامه حیاط نداره اما دیزه خانم در این مورد هم ویژه است وبرای اینکه این قضیه برروی سرعت حرف زدنش اثر نذاره در این مواقع از واژه ی چیز و یا بعضا چی چیز استفاده می کنه  اما نسیم جان هم که از نسل تکنولوژی و سرعت عمله بی معطلی گفت: اولا اسم من نسیمه دوما نمی خوام شما بوساتون آبداره صورتم تفی میشه.

مهناز خانم همسر دایجونی جهت جمع کردن اوضاع آروم زد به نسیم و گفت : ااا دخترم خب تو برو بوسشون کن.

اما نسیم که انصافا نماینده  برجسته ای برای نسل خودشه گفت : نمی خوام لپای دیزه خانم شله خوشم نمیاد.

گفتن همین یک جمله برای شاد کردن دل یک خاندان کافی بود هرچند به دلیل همان اصل سکوت در مقابل بزرگان هیچ کس جرات خندیدن پیدا نکرد اما دیزه خانم که یکی دیگه از ویژگی های اخلاقیش زودرنجی زیاد است با غیظ و زیر لب گفت : اینا را جلوش میگند کا یاد می گیرد والا این کا سروش نمیشه.

البته دیزه خانم خیلی هم بدبینه درسته که ما چند باری در مورد بوس های آبدار دیزه خانم صحبت کرده بودیم اما تز لپهاش خلاقیت خود نسیم جان بود.

 به هرحال بابابزرگ در جهت تغییر بحث رو به دایجونی گفت : شومام صاحبا باید از ساعت شیش برید سرکار؟

دایجونی که معلوم بود تغییر ساعت کاری ادارات تاثیر زیادی بر وی گذاشته و دل پرخونی از این قضیه داره آهی از ته دل کشید و گفت : بله حاج آقا آفتاب نزده باید از خونه بزنیم بیرون .

دایی مسعود گفت : وای آی گفتی دقیقا همون ساعتی که آدم دلش می خواد بخوابه.

زن دایی با اعتراض گفت : آخه فایده ای هم نداره ما که تا ساعت هشت اصلا ارباب رجوع نداریم فقط صبحا ساعت شش باید این بچه رو از رختخواب بکشم بیرون ببرمش خونه مامانم.

دایجونی گفت : خب اینا به خاطر کم کردن مصرف برقه دیگه.

دایی مسعود گفت : همین جوریش هم مصرفمون کم شده دیگه چون مام جزو اون محله هایی هستیم که روزی دوسه ساعت برق نداریم .

سیما گفت : ما که اون یه ساعتی که کمتر کولر روشنه در عوض صبحا لامپا رو مجبوریم روشن کنیم.

بابابزرگ گفت : خاب چه کاریه همون ساعت هفت برید ولی ظهرا یه ساعت کمتر وایسید.

ایرج خان شوهر خاله الهه که فقط یک اصل را قبول داره و اونم اینه که قشر کارمند اصولا هیچ کاری نمی کنند و فقط سرماه یه حقوق مفت و مجانی می گیرند گفت : آره دیگه شوماوا که چه شیش برید چه هفت چه هشت مثل همه . ( البته همون جور که قبلا گفتم ایرج خان در تلاش جهت فاصله گرفتن از لهجه ی شهرضایی و رسیدن به لهجه ی تهرانی به یه لهجه ی جدید دست پیدا کرده)

سعید هم در تایید صحبت های پدرش نیشخندی زد و گفت: آره دیگه در هر صورت تا ساعت 9 صبحانه می خورید از اون طرفم یه ساعت ناهار و نماز میرید انگار خونه هاتون نماز نداره.

و بعد خودش به تنهایی شروع کرد به خندیدن. دایجونی درحالی که از شدت فشار عصبی دوباره سیبیلاش میخ شده بود اومد یه ضد حمله ی اساسی به تیم حریف بزنه که دیزه خانم دوباره پرقدرت تر از قبل به بازی برگشت و گفت: عبادت به جز خدمت خلق نیست البته نباید همه را با یه چوب زد.

دایجونی که به احترام دیزه خانم موقتا از ضد حمله منصرف شده بود باز اومد حرف بزنه که برق رفت و تاریکی همه جا رو فرا گرفت با رفتن برق همه همزمان شروع به اعتراض کردند و کم کم صداها با هم قاطی شد اما من که از زمان ورود دایجونی تا همون لحظه خودم را به دلیل غفلتم برای استفاده از موقعیت ناب به دست آمده جهت پیچوندن مجلس سرزنش می کردم تصمیم گرفتم این فرصت جدید را به هیچ عنوان از دست ندهم و هرجور هست بدون این که کسی بفهمه از آن جلسه فرار کنم و موفق هم شدم فقط چندتا مشکل کوچیک پیش اومد مثلا با پارچ آب و چند تا ظرف آجیل برخورد کردم و پخش زمین شدند بعدهم گیر کردم به نسیم جان که صدای جیغش بلند شد و افتادم روی دایجونی که صدای جیغ اونم بلند شد و وقتی می خواستم از دستش فرار کنم انگشت کوچیک پام خورد به درب و این بار از شدت درد نزدیک بود بیفتم روی دیزه خانم که بابابزرگ که حقیقتا همیشه تنها کسی بوده که منو درک کرده و نگرانم بوده دستم و گرفت و منو تا درب خروجی برد و از خونه انداخت بیرون.

ارسال به دوستان
تصاویر خبر
نظرات
Designed and Powerd by Afrang