کد خبر : 82312 دسته : اجتماعی و فرهنگی
تاریخ انتشار : Jan 10 2018 11:29AM - 1396/10/20
0 نفر 0 نفر

حرفهای خودمونی

آیین سمنو پزی

سیناخبر- حرفهای خودمونی مهمترین وقایع شهرضا در ماه قبل است که در غالب افاضات بنده و بستگان سببی و نسبی ام به سمع و نظرتان میرسد امید است که مورد توجه همشهریان عزیز واقع شود.

آیین سمنو پزی

همان گونه که مستحضرید آیین سمنوپزی در شهرضا از رسوم کهن و زیبای شهرمون به حساب میاد ، هرساله صدها کیلو گندم بسته میشه ، صدها پاتیل سمنو در اصطلاح بارگذاشته میشه و صدها زن و مرد و پیر و جوان اطراف آنها جمع میشند سمنو هم میزنند و دعا می خوانند و آرزوهاشون رو زیر لب زمزمه می کنند امسال به روال هر سال ماهم به خونه ی ایرج خان و خاله الهه برای برگزاری این آیین سنتی دعوت شدیم البته بنده به دلیل مشغله های مختلف تکنولوژیک که دارم دیرتر از بقیه رفتم ، شاید از خودتون بپرسید مشغله های تکنولوژیک دیگه چیه ؟

در این رابطه باید عرض کنم که مشغله های تکنولوژیک یعنی اینکه بخوای چندتا نرم افزار کامپیوترت رو آپدیت کنی و نسخه جدید بازی خاله قزی و باغ شکوفه ها رو برای نسیم دانلود کنی و یه فیلم آموزش ژله تزریقی برای مامان و آموزش سفره آرایی برای دخترخاله سیما جهت درآوردن چشم جاریش به دلیل کم آوردنش در شب یلدای امسال و سایر فیلم های آموزشی و سرگرمی را دانلود کنی ولی اینترنت به هیچ عنوان باهات راه نیاد و این تازه گوشه ای از مشغله های تکنولوژیک بنده است که دائما باهاش سروکار دارم البته به همه ی اینها سرویس دائمی لپ تاپ دایجونی که به دلیل کنجکاوی بیش از حد ایشون در بحث نرم افزار تقریبا هفته ای یک بار نیاز به نصب مجدد کلیه ی نرم افزار ها داره رو هم اضافه کنید هرچند خود حضرتشان در جواب کلیه ی توضیحات و توصیه های بنده که هربار در این رابطه ارائه میدم فقط بادی به غبغب مبارک می اندازند و می فرمایند " من خوراکم نرم افزاره بچه"

و اینجاست که دلم می خواد از ته دل فریاد بکشم که خب رژیم غذاییتو عوض کن بزرگوار . اما بازهم سکوت اختیار می کنم چون مسلما دایجونی تنها ایرانی همه فن حریف روی این کره خاکی نیست...

بگذریم به هرحال وقتی من رسیدم تقریبا همه جمع شده بودند پاتیل سمنو را بار گذاشته بودند و هرکس مشغول انجام کاری بود ،بابابزرگ به همراه عده ای دعا می خواندند دایجونی و ایرج خان شام می پختند و چند نفر هم اطراف پاتیل جمع شده بودند و سمنو هم می زدند سیما طبق معمول مرتب از این طرف به اون طرف و متقابلا از اون طرف به این طرف در رفت و آمد بود و یه سری چیز جابه جا می کرد که درست متوجه نشدم هدفش چیه همسرش احمد آقا هم مرتب چایی می آورد سعید هم کنار شیر آب حیاط نشسته بود و آستین ها رو بالا زده و ظرف می شست و هربار که دستاش و تا آرنج زیر آب می گرفت و حسابی تکون میداد تا ترک خدمت کنه یه سری ظرف جدید براش می آوردند.

تو دلم داشتم خدا رو شکر می کردم که مشغله های تکنولوژیکم نذاشت زودتر بیام و الا شاید الان من جای سعید بودم که یه دفعه مامان بزرگ یه گونی سیب زمینی گرفت جلوم و گفت : ننه اینارا پوست بکن و خلال کن برای خورشت قیمه شام .

با لبخند ملتسمانه ای گفتم : مامان بزرگ جان علم پیشرفت کرده اصلا نیازی به این کارا نیست الان میرم چند تا بسته چیپس خلالی می گیرم راحت . هنوز کلام من کاملا منعقد نشده بود که با صدایی شبیه جیغ گفت : ( خوانندگان عزیز از آنجایی که املای این آوا به زبان فارسی مشکل است ناچارا از حروف لاتین کمک می گیرم )

Aavoooo

چیپس ؟ بیشین بیشین پوست کن بیعاری نکن ننه . و قبل از اینکه بنده فرصت هر نوع دفاعی داشته باشم گونی سیب زمینی را انداخت توی بغلم و یک چاقو هم داد دستم و رفت متعجب از این همه تعصب نسبت به سیب زمینی و با کوهی از اندوه در حالیکه از صمیم قلب ترجیح میدادم به جای این کار یک گونی لپ تاپ که دایجونی از رده خارج کرده بود و برای تعمیر بهم می دادند آهی کشیدم و گوشه ی حیاط نشستم و مشغول شدم در حال پوست کندن سیب زمینی ها بودم که دوباره صدای فریاد مامان بزرگ بلند شد که ننه نازکتر پوست بکن همه شا از بین بردی...

فریاد مامان بزرگ همانا و موج انتقادات و نکات آشپزی دایجونی و ایرج خان هم همانا ، من واقعا نمی دونستم که اگه آدم یه ساعت کنار دیگ پلو و خورشت وایسه و مواظب باشه که ته نگیره می تونه به درجه ی سرآشپزی نائل بشه و اون همه نکات آشپزی ارائه بده چون تاجایی که بنده اطلاع دارم کل تجربه ی آقایون و به خصوص دایجونی از آشپزی محدود به درست کردن نیمرو و همون یک ساعت پای دیگ پلو و خورشت ایستادن بود البته مهم علاقه و عطش کارشناس بودنه که الحمد ا... اکثرا داریم، خلاصه بعد از کلی آموزش در رابطه با چگونگی پوست کندن سیب زمینی ، خلال کردن آن و سرخ کردنش کم کم بحث به سمت مسائل زیست محیطی کشیده شد و ایرج خان در ادامه ی انتقاداتشان فرمودند: اصلا میدونی برای پرورش این سیب زمینی ها چنزه آب مصرف شده؟

دایجونی هم در تایید صحبت های ایرج خان اضافه کرد: اونم تو این کم آبی، و سپس رو به ایرج خان ادامه داد : باور بفرمایید دیروز توی اخبار خوندم امسال بارش های پاییزی شهرضا 100درصد کاهش داشته و در کل 50 درصد کاهش بارندگی داشتیم.

ایرج خان گفت : بله چیز که امسال نیمد . اص من شنیدم بیشتر از 90 درصد مساحت شهرضا دچار خشکسالی شدس و فقط منابع آب کشاورزی کمتر از نصف شدس. ( خوانندگان محترم بنده شخصا بابت این طرز حرف زدن ایرج خان که ناشی از تلاش ایشان در جهت فاصله گرفتن از لهجه ی شیرین شهرضایی و رسیدن به فارسی سلیس است عذرخواهی می کنم البته می تونیم امیدوار باشیم که لهجه ی ایشون با گذر زمان به یک ثبات نسبی برسه )

بابابزرگ که گویا کارش تموم شده بود وارد بحث شد و گفت : با اینکا آب کمه آ هر روز میگن صرفه جویی کنید ولی مردوم ملاحظه نم کنند اون روزا با اینکا آب بیشتر بود آ مردوم اکثرا بی سواد بودند ولی انگار فرهنگشون بالاتر بود .

دایجونی در تایید صحبت های بابابزرگ دیواری کوتاه تر از سعید پیدا نکرد و گفت : بله نمونه اش همین سعید ببینید چه جوری آب و هدر میده ( و رو به سعید ادامه داد) شما مگه لیسانس نداری دایجونی ؟

سعید که به شدت غرق کارش بود و معلوم نبود در چه عوالمی سیر می کنه بی توجه به حرفهای دایجونی به کارش ادامه داد دایجونی که جوابی دریافت نکرده بود با سماجت بیشتری صداش کرد اما سعید اساسا در آن لحظه خودش اونجا پای شیر آب و دلش جای دیگه بود و با وسواس تمام لیوانی که تمام مدت دستش بود و می سابید تا اینکه بالاخره ایرج خان داد کشید : آقا سعید ...

و سعید بیچاره که گویا در رویاهای بدی هم سیر نمی کرد بی معطلی جواب داد: جانم سهیلا !!!!

باید اعتراف کنم قدرتی که در رفتن یک اسم نا آشنا از زبان یک پسرعزب در تحریک شاخک های کل اعضای خوانواده و جمع کردنشون داره آهنربا در جذب براده های آهن نداره ، در یک آن سیما خاله جنت خاله الهه مهناز خانم و مامان بزرگ در ایوان جمع شدند و به همراه آقایون حاضر در حیاط همزمان جوری که انگار بزرگترین مچ گیری زندگیشون رو انجام دادند به سعید خیره شدند ، باید بگم استراتژی سعید در اون لحظات واقعا افتضاح بود چون در حالیکه سعی می کرد طبیعی رفتار کنه و نسبت به نگاه ها بی تفاوت باشه به سابیدن همون لیوان ادامه داد .هرچند  لحظات مفرحی را سپری می کردم اما تنها گذاشتن دوست و همبازی کودکیم در آن لحظات را جایز ندانستم و جهت تغییر بحث گفتم: دایجونی راسته که بهمن امسال سرمایه گذاران چینی و استرالیایی می خواند بیاند سمیرم؟

دایجونی برای حدود 5 ثانیه چشم از سعید برداشت و رو به من گفت : آره دایجونی .

و دوباره به سعید خیره شد تصمیم گرفتم یه بار دیگه شانس خودم و سعید و امتحان کنم برای همینم دوباره پرسیدم: دایجونی اینم راسته که زری باف شهرضا در یونسکو ثبت شده ؟

دایجونی به شیوه ی قبل دوباره جواب مثبت داد و باز هم با سماجت به سعید خیره شد دوباره گفتم : انگار میگن سه تا از آثار تاریخی شهرضا هم جز میراث ملی شده درسته؟

اما این بار دایجونی همانطور که به سعید خیره شده بود با لحنی که می شد ازش فهمید ادامه ی بحث ممکنه تبعات وحشتناکی برام داشته باشه فقط گفت : بله.

البته من خیلی موفق تر از احمد آقا بودم چون اون چند بار ایرج خان و دایجونی و صدا کرد و تا اومد چیزی بگه با هیس حضرات خاموش شد من هم با پاسخ دایجونی ادامه ی تلاش برای تغییر بحث از طریق اون را به صلاح ندونستم و تصمیم گرفتم این بار از اطلاعات دام و طیور ایرج خان کمک بگیرم ( خوانندگان محترم همان گونه که مستحضرید امکان نداره بنده این همه اطلاعات سودمند و دست اول در مورد شهرمون داشته باشم و تازه همه ی اونها در آن لحظات حساس یک جا به ذهنم برسه باید عرض کنم در آن دقایق بحرانی سیب زمینی ها را رها کرده و گوشیم و دستم گرفته بودم و از طریق کانال سینا خبر کلیه ی این اطلاعاتو بدست می آوردم و در لحظه استفاده می کردم ) خلاصه در ادامه ی تلاش جهت نجات سعید گفتم : ایرج خان شنیدید میگن سالانه 6-10 تن عسل از شهرضا به خارج صادر میشه .

باید بگم بازم گلی به جمال دایجونی که حداقل یه بله میداد ایرج خان که در همون حد هم پاسخ گو نبود و فقط همون جور زل زده بود به سعید ، حاضرم قسم بخورم که در شرایط عادی هرکدوم از این موضوعات می تونست ساعت ها موضوع بحث خانواده ی ما باشه اما در آن لحظات گویا هیچ موضوعی جذابتر از سعید و اسمی که به زبان آورده بود نبود. به همین دلیل تصمیم گرفتم تیر آخرم رو هم بزنم پس گفتم : انگار میگن نباید طیور بومی بخریم و حتی نباید بهشون دست بزنیم چون شاید آنفولانزای فوق حاد داشته باشند اتفاقا الان که داشتم میومدم نسیم جان و بقیه ی بچه ها داشتند توی کوچه با مرغ و خروس های همسایه بازی می کردند .

گفتن همین چند جمله کافی بود که دایجونی و مهناز خانم و کلا نصف جمعیت متفرق بشند و به دنبال فرزندان عزیزشون برند البته قصد من به هیچ عنوان سوء استفاده از احساسات عمیق پدرانه و مادرانه ی عزیزان نبود در واقع خودشون مقصرند که به ادامه ی حرفم گوش ندادند و الا من می خواستم بگم که جای نگرانی نیست چون به دلیل قرنطینه ی دامپزشکی اصلا این بیماری وارد شهرضا نشده و این فقط یه هشداره ولی خب حداقل نصف نگاهها از روی سعید برداشته شد نصفه ی باقیمانده هم به لطف احمد آقا که بالاخره موفق شد حرف بزنه و بگه بوی سوختگی میاد به سمت دیگ پلو و خورشت هجوم بردند و حداقل نصف غذاها را نجات دادند ، سعید هم با استفاده از غفلت و همهمه ی به وجود آمده در کمتر از یک دقیقه به کلی ناپدید شد و الان که بنده این مطالب را به سمع و نظرتان می رسانم هنوز اطلاعی ازش نداریم لذا از خوانندگان عزیز تقاضامندیم در صورت مشاهده ی نامبرده آمارش رو به ما بدهند و خانواده ای را از کنجکاوی یعنی منظورم اینه که از نگرانی نجات دهند . باتشکر

  

ارسال به دوستان
تصاویر خبر
نظرات
Designed and Powerd by Afrang